تبلیغات
روزای به یاد موندنی

به نام خدا

روزای به یاد موندنی

¯ باشه اینم یک روشه خاصه!

یکشنبه 19 آذر 1385

خیلی مسخرس اما بازم دلم برات تنگ میشه نمیدونم چرا !
هر وقت آنلاین میشم یاده تو میفتمو دیگه نمی دونم فقط میام بیرون
اگه یادت باشه دنیایی داشتیم
راستی بعضییا هرفای نادرست زدن میخوام بگم پشت کامپیوتر شاخ نباشن
اگه یه باره دیگه بفهمم کسی پشت سره خواهره من دری وری بگه زبونشو میکنم جایی
که یکی دیگه باهاش کرده..................  
هیلدا کوشی<<<<<<<<<<<<<<<<<<................

نوشته شده در یکشنبه 19 آذر 1385 و ساعت 09:12 ق.ظ توسط : هیلدا
ویرایش شده در - و ساعت -



¯ نمی دونم!!!!!!!!!

شنبه 6 اسفند 1384

سلام
من احسانم که یه آبجی داشتم
که الان خودشو مخفی کردی نمی دونم
شاید دنیاش بد شده   فقط اینو می گم که هر که می شناسدش
چیزی ازش می دونه بهم بگه چون واقعا داغون شدم  در حد بی نهایتی که تموم نمی شه
و هر چی بهش فکر می کنی تموم نمی شه می ره تا جایی که مغزم سوت می کشه
ازش خواهش دارم که یه جوری بودنشو ثابت کنه همین           بدون که داغونم

نوشته شده در شنبه 6 اسفند 1384 و ساعت 09:02 ق.ظ توسط : هیلدا
ویرایش شده در - و ساعت -



¯ بدترین .....

چهارشنبه 9 آذر 1384

بد ترین درد این نیست که........................عشقت بمیره........... بد ترین درد این نیست که...............به اونی که دوسش داری نرسی.......بد ترین درد این نیست که..............عشقت بهت نارو بزنه................ بد ترین درد اینم نیست که...............عاشقه یکی باشی یو اون ندونه..........درد این که .........یکی بمیره اون وقت بدونین دوستتون داشته

نوشته شده در چهارشنبه 9 آذر 1384 و ساعت 01:11 ق.ظ توسط : هیلدا
ویرایش شده در چهارشنبه 9 آذر 1384 و ساعت 01:11 ق.ظ



¯ ببخشین؟؟؟؟؟؟؟

شنبه 22 مرداد 1384

سلام به بروبچ باحال که میان اینجا و منو تنها نمیزارن من واقعا شرمنده ام ببخشید منو باید زودتر میومدم که تغصیر من چیه اخههههههه کامم خراب بود شرمنده البته تو این مدت مسافرت هم بودم که یه اتفاقایی افتاده بود که نگین و نپرسین وووووووووووویییییییی حسابی کلی خنده دارو این حرفا اقا دو سه تا جمعه ی گذشته ما به سرمون زد بریم بیرون ول گردی با ماشین  ما که میخواستیم بریم بابا گفت بچه ها دور نرید زود بیاید میخوایم بریم خونه بابایی گفتیم چشم بعد رفتیم یه زره پارک و اینا با نامزد ابجی بزرگه (هلیا) بعد توی راه اونم با برادرش اومده اقا انقد ما حاله گرفتیم که نگو میخواست یه چیزی بهم بگه من نمیزاشتم اخه تابلو بود چی میخواد بگه  بعد نزاشتم دیگه تا عصری اینطوری گذشت رفتیم سینما و .... بد نیود بعدش بابا زنگید به گوشی کجایین شما و اینا ما گفتیم خودمون میایم خونه بابایی گفت باشه رفتیم عمو کوچیکه و عمه کوچیکه رو هم برداشتیم رفتیم دوباره بیرون((عمه ۲۴ ساله عمو ۲۰ ساله حال کن)) بعد با هم رفتیم بیرون اقا این عموهه رفته بود تو نخ ما که دوست پسر داریم یا نه  منم حالشو گرفتم و گفتم من برا پسرا ارزش قائل نمیشم نه تو نه هیچکدومشون(البته داداشی و یکی دیگه فرق داره)اره اونم تا برسیم مارو به باد کتک گرفتبعد که رفتیم دو تا از دوستاشو دیدیم که همون دختر بودن این عموی من عاشق دخترای خوشکل و پولداره یعنی واقعا هم داره هر چی دختر پولدار و خوشکله با این دوستن اقا ما این صبا دوستم و با این دوست کردم به من میگه تو خودت خوشکلتر از صبا بودی که اون چی بود و ....منم گفتم خوب خودت برو جینگیل پیدا کن حالش رفت تو قوطی  بعدشم گفت من تو رو میکشم اقا ما تا ساعت ۹ شب ول میگشتیم تا اینکه یه دسته پسر تو ماشین اومدن با ما کل بندازنالبته ما فقط برای ولگردی نرفته بودیم هم عمه هم هلی خرید داشن از این سر تا اون سر بعد اینا اومدن به کل انداختن هلی هم که کم نمیاره اقا اینا رو روشونو کم کردیم حالا ماشین اونا پارس بود ماله ۲۰۶ کلی بهشونم خندیدیم به هلی گیر داده بودن که رفیق و این حرفا خدائیش نازم بودن ولی ببخشین عوضی بودنبعد دیگه عمو مانی ما هم حالشو گرفت و کلی خندیدم من اره تو مسافرتم بعدا میگم چی شد خوب؟؟؟؟؟؟؟

پی نوشت : کسی از این داداش احسان من خبر نداره دلم براش تنگیده بود ((اخه خنگه من که اونو نمیشناسم ولی دوسش دارم همین که اومد گفت ابجی من شو گفتم باشه منم داداشی ندارم ))اره دلم براش تنگیده دوباره میخوام برم مسافرت ببخشین؟؟؟؟؟فمیدی ببشخید دیگه بابای

نوشته شده در شنبه 22 مرداد 1384 و ساعت 11:08 ق.ظ توسط : هیلدا
ویرایش شده در - و ساعت -



¯ به وبم سر بزنیناااااااا

پنجشنبه 13 مرداد 1384

سلام بروبچ به این وبم تو پارسی بلاگ هم برین اگه کسی دعوت نامه هم بخواد بهش میدم چون کسایی که تو پارسی بلاگ وبلاگ میخوان باید دعوت نامه داشته باشن منتظر نظرتون تو اون یکی وبم هستم

نوشته شده در پنجشنبه 13 مرداد 1384 و ساعت 11:08 ق.ظ توسط : هیلدا
ویرایش شده در - و ساعت -



¯ اول وب معصومه جون برو بعد بیا بخون

چهارشنبه 12 مرداد 1384

سلام به همه دوستای عزیزم

اول از همه یه چیز میگم نه نیارین این نی نی کوچولو های بی سرپرست خیلی تنهان یه وبی هست که کمک خواسته اخه اونام گناه دارن میخوام همتون برین به http://khane-amn.blogfa.com/ اینجا خوب بعد بخونین ببینین میتونین کمکی کنین یا نه زود باشیناااااااااا

امروز خیلی خوشحال چون خیلی از دوستای گذشتمو پیدا کردم خیلی خوشحالم مخصوصا ویکتوریای نازم ملینای عزیزم و

...

خیلی خوشحالم یادمه تو اون وبی که پاکش کردم هر روز مطلبی از روزای قشنگم مینوشتم باید شروع کنم بزارید این امنتحانای نکبتی تموم بشه هر روز زبان خودمم دوست دارم ها وای یهو دلم برای وبم تنگید

اخه اونو خیلی دوست داشتم مطلبای قشنگی توش داشتم وای روزی که بابایی مریض بود روز ۲۲ بهمن روز چهارشنبه سوری خریت کردم دیگه ازر میخوام که ریلکسم دلم واسه دوستای قدیمیم تنگیده ماهان ستین فائزه محمد قاسم وای دوسشون دارم هنوزم ولی حیف که نمیتونم بهشون سر بزنم همین ویکتوریا و ملینا رو هم اتفاقی اول ملینا تو وب جومن و بعدش توی وب ملینا ویکتوریای نازم و پیدا کردم خدا جونم کاری نکن که دوباره دیوونه بشم و اینجارو پاک کنم اون موقه ها هر چی مینوشتم بازم حرف داشتم اما حالا حالم گرفتس نه خوب شده من یاد گرفتم که دیگه عاشق نشم یعنی زوده ولی با یه دوست خوب دوستم که اسمشو نمیگم

......

بروبچ میهن بلاگی بابا این شکلکای یاهوی من وا نمیشه یکی کمک کنه وووووووووووووویییییییی

 

امروز مطلبم دو قسمتی شد از همین الان شروع میکنم به تعریف مثل گدشته اقا دیروز ما که از نت اومدیم بیرون مامان گفت خوب بچه ها(حالا دو تاییم) چلو کباب میخورید سفارش بدم با اجازتون چون شکل یاهو ندارم خودم میگم (تعجب) نه اه مامان چلو کباب چیه م حالم به هم میخوره گفت خوب پیتزا میخورید(اخه دیروزشم یه پیتزا با گوشت چرخ کرده داد خوردیم با نون اضافه که هر روز من تعریفش میکنم)(لبخند مرموز) گفتم مامان حتما میخوای از همون پیتزای دیروز بهمون بدی گفت اره ای وای منم گفت هووووووووووووووق بدم میاد گفت خوب میرم وسایل میخرم خودمون درست کنیم(تعجب)نه چه عجب بابا هنرمندا این ابجی بزرگه ما که تک ابجیه دنیاس گفت من درست میکنم(خدا به دادمون برسه اگه من نمردم ....) گفتم ببینین من امروز امتحان زبان دارم اگه من یه طوریم بشه حال دوتا تون تو جیب منه ها هلی (هلیا همون ابجی خانوم) گفت همین که من میگم فمیدی؟؟؟؟؟؟؟(این طنز کانال سه رو میبینین اثر بدی رو خواهرم گذاشته)اقا ما داشتیم درس میخوندیمکه غذا حاضر شد این نون تهش هست به جای اینکه خمیر بشه خشک شده بود (هه) بعد این پنیر پیتزاش اب نشده بود دیگه همشم ولو میشد(چشمک)روی هم رفته عالی بود اره خوردیمو نشستیم به درس خوندن یه کمم شیطونی کردیمو رفتیم اموزشگاه اقا نشستیم سره جلسه امتحان تو خود تو بگو که یه کلمش توی درسمون ما خونده بودیم

وای داشتم دیوونه میشدم به قول بابا این همه درس خوندم اونوقت نمی تونم یه کلمه اینگلیسی بگم (چشمک) اخه جلو بابا حرف نمیزنم اره هیچکدومو نخونده بودیم فقط از کل نمره من ۳۰ نمره ی رایتینگو میگیرم بعد اها لسنینگم که نوار داغون شانسی زدم همه رو (لبخند مرموز) بعدشم که تونستم رایتینگو بنویسم این استادو انقده توضیح داد تا فهمیدیم چه خبره و چرت و پرت نوشتیم بعد اومدیم بیرون همه میلنگیدن به استاد انیستیتو همون اموزشگاه گفتیم اقا این چه وضعیه و ازین حرفا گفت سوالا استاندارد بود همچین توضیح میداد به قول دوستم انگار یه عمری فشنه!!!!!(تعجب)(لبخند ناز) اره دیگه ما اومدیم خونه دیدیم بابایی در ماشینو نزه بود اقا کلی بهش خندیدم اخرش گفت خنده داره گفتم نه دارم به امتحان میخندیم همین بعد اخره شبی ساعت ۱۱ اینا بود نشسته بودیم واممون در اومده بود ازین خانوادگیا هست از اونا ۱ میلیونی ماله مامان بود بعد داشتن درستش میکردن که نصفیش قرار بود ماله بابا باشه نصفیش ماله مامان بعد مامان گفت میخوام یه حساب دیگه برا هیلی وا کنم اقا این هلی شروع کرد به ور ور میگفت این هنوز بچس باید حساب نی نیا وا کنین و ازینا من و میگی هیچ کاری نکردم(ههههه) یهو دیدم بابایی دو تا دسته دو هزاری گذاشت جلوم و گفت بیا مال خودت هر کاری دوست داری بکن به کوری چشم هلی هم که شده این ماله تو ای اقا حالش رفت تو قوطی و گرفت خفن اقا انقده خندیدم که نگو وایییییییییییییی بعد منم گفتم بابای عزیزم تو بانک منی بیا بزار تو بانک هر وقت خواستم اکی میکنم وای این هلی هی سرخ میشد سفید میشد وقتی بابایی رفت بالا مامان به من گفت هیلی یه حساب باید وا کنم اقا جو گیر شدیم گفتم ولمون کن تو رو خدا مامان با اون پیتزاهات اقا حالا نخند کی بخند گفتم بزار بابا بیاد بگم هر روز پیتزا میدی میخوریم یهو دیدم بابا پشتمه گفتم ای باباااااااااااااااااا نمیدونی اینا هر روز به ما پیتزا میدن جات خالی حالا بابای گشنه منم میگه ااااااااااا خوش به حالت بده تقویتت میکنه گفتم اره تقویت اونم چه تقویتی بزار بگم یه روز پیتزا با گوش و نون اضافی نخوری باید بری بمیری یه روز پیتزای مرغ با نون اضافه ووووووووووووووووووویییییییییی که نمیدونی ظهرا بیا خونه کفت میبره حالا اون دو تا هر هر میخندیدن بابایی گفت عیب نداره خودت پوشو درست کن خوشمزه تر شه (غمم گرف) گفتم من ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تا یه ابجی بزرگه داری که دیگه نباید من کار کنم ای هلی لجش در اومده بود دیروز کلی خندیدم خوب دیگه بسه زیادی وراجی کردم

پی نوشت: ملینا جونم چشم شروع میکنم . ویکتوریای عزیزم دلم خیلی برات لک زده بود دوست دارم راستی ایدی مو برات گذاشتم ای دیتو پیدا نکردم بهم پی ام بده .و دوستای عزیزم که منو شرمنده کردن ممنونم از خجالتتون در میام دوستون دارم خفن راستی این داداش احسان اینترنتی ما رو دیدین چی کار کرده بود پس بنده رو انگاری زدن ازشون ممنونم ولی خوب بلده بهکه ها نهههههههههه ولی در اخر وقتی دوستام اومدن کلی قوت قلب گرفتماااااااااا

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 12 مرداد 1384 و ساعت 10:08 ق.ظ توسط : هیلدا
ویرایش شده در - و ساعت -



¯ اپ داداشی تو وب خودم که برا منم هست((احسان))

سه شنبه 11 مرداد 1384

هیچی بازم دستم خالیه
هیچی همون حرفای رنگی
هیچی باز منو دل تو یه دل سنگی
هیچی فقط یه قدرت یه آتش زیر خاکستر
هیچی یه چشم خسته یه لب تشنه یه دل شکسته
هیچی روزگار بد تلخ تنهایی
هیچی غم فاصله های بی کسی
همین یکدونه آبجی غمگین یه هیلدای نازنین

نوشته شده در سه شنبه 11 مرداد 1384 و ساعت 11:08 ق.ظ توسط : هیلدا
ویرایش شده در - و ساعت -



¯ بازم حالم خوب نیست

دوشنبه 10 مرداد 1384

سلام یه جورایی حالم گرفتس

 

کسی دوسش داشتم و بهش فکر میکرم از فکر کردن اون هیچ وقت خسته نمیشدم دیروز وقتی باهم چتیدیم حالم کلی گرفته شد دوست داشتم من براش با دوستای دیگش یه فرقی میداشتم ولی ندارم

بهم گفت تو هم مثل اونای دیگه دوستمی نمیدونم چرا اونطوری کرد منم امروز براش میل زدم اصلا فکر نمی کردم انقد مغرور شده باشه درسته منم مغرورم چون دوسش داشتم و بهش نگفتم چه میدونم

 

یه ماجرای جالب براتون بگم اون موقع که مدرسه می رفتم یه روز زنگ دینی حالم گرفته بود معلممون گفت هیلدا پاشو اینو برا بچه ها توضیح بده اقا ما بلند شیم ور وور حرف زدیم هی کم میاوردیم میگفتم چه میدونم هی بروبچ کلاس میخندیدن

اخر خانوممون گفت چته امروز گفتم منننننننننن

پیوست:بچه ها این شکلکای یاهو ماله من نداره چی کار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه 10 مرداد 1384 و ساعت 11:08 ق.ظ توسط : هیلدا
ویرایش شده در دوشنبه 10 مرداد 1384 و ساعت 11:08 ق.ظ



¯ احسان

دوشنبه 10 مرداد 1384

وقتی كه دم در واستاده ولی هنوز نمیخواد كه دل بكنه...
وقتی كه دم در واستاده ولی هیچ حرفی نمیشنوه كه نره...
وقتی كه دم در واستاده ولی هیچ دلیلی پیدا نمیكنه كه بمونه...
وقتی كه دم در واستاده ولی نمیخواد كه بره...
گاهی كه دیگه هیچی پیدا نشه،
وقتی كه پاها از دم در واستادن فقط دیگه خسته شده

نوشته شده در دوشنبه 10 مرداد 1384 و ساعت 05:08 ق.ظ توسط : هیلدا
ویرایش شده در - و ساعت -



¯ دلم تنگیده

یکشنبه 9 مرداد 1384

سلام  خوبین امروز شروع خوبی ندارم چون دلم گرفته  دلم میخواست با یکی درد دل کنم ولی حوصله مندارم پس اپم نمیکنم  و حالم خوب نیست کاش غم و غصه نبود کاش دلم نمی گرفت کاش اصلا نبودم اه نمیخوام هیچکیو دوشت ندارم

نوشته شده در یکشنبه 9 مرداد 1384 و ساعت 11:07 ق.ظ توسط : هیلدا
ویرایش شده در یکشنبه 9 مرداد 1384 و ساعت 11:07 ق.ظ