تبلیغات
روزای به یاد موندنی - ببخشین؟؟؟؟؟؟؟

به نام خدا

روزای به یاد موندنی

¯ ببخشین؟؟؟؟؟؟؟

شنبه 22 مرداد 1384

سلام به بروبچ باحال که میان اینجا و منو تنها نمیزارن من واقعا شرمنده ام ببخشید منو باید زودتر میومدم که تغصیر من چیه اخههههههه کامم خراب بود شرمنده البته تو این مدت مسافرت هم بودم که یه اتفاقایی افتاده بود که نگین و نپرسین وووووووووووویییییییی حسابی کلی خنده دارو این حرفا اقا دو سه تا جمعه ی گذشته ما به سرمون زد بریم بیرون ول گردی با ماشین  ما که میخواستیم بریم بابا گفت بچه ها دور نرید زود بیاید میخوایم بریم خونه بابایی گفتیم چشم بعد رفتیم یه زره پارک و اینا با نامزد ابجی بزرگه (هلیا) بعد توی راه اونم با برادرش اومده اقا انقد ما حاله گرفتیم که نگو میخواست یه چیزی بهم بگه من نمیزاشتم اخه تابلو بود چی میخواد بگه  بعد نزاشتم دیگه تا عصری اینطوری گذشت رفتیم سینما و .... بد نیود بعدش بابا زنگید به گوشی کجایین شما و اینا ما گفتیم خودمون میایم خونه بابایی گفت باشه رفتیم عمو کوچیکه و عمه کوچیکه رو هم برداشتیم رفتیم دوباره بیرون((عمه ۲۴ ساله عمو ۲۰ ساله حال کن)) بعد با هم رفتیم بیرون اقا این عموهه رفته بود تو نخ ما که دوست پسر داریم یا نه  منم حالشو گرفتم و گفتم من برا پسرا ارزش قائل نمیشم نه تو نه هیچکدومشون(البته داداشی و یکی دیگه فرق داره)اره اونم تا برسیم مارو به باد کتک گرفتبعد که رفتیم دو تا از دوستاشو دیدیم که همون دختر بودن این عموی من عاشق دخترای خوشکل و پولداره یعنی واقعا هم داره هر چی دختر پولدار و خوشکله با این دوستن اقا ما این صبا دوستم و با این دوست کردم به من میگه تو خودت خوشکلتر از صبا بودی که اون چی بود و ....منم گفتم خوب خودت برو جینگیل پیدا کن حالش رفت تو قوطی  بعدشم گفت من تو رو میکشم اقا ما تا ساعت ۹ شب ول میگشتیم تا اینکه یه دسته پسر تو ماشین اومدن با ما کل بندازنالبته ما فقط برای ولگردی نرفته بودیم هم عمه هم هلی خرید داشن از این سر تا اون سر بعد اینا اومدن به کل انداختن هلی هم که کم نمیاره اقا اینا رو روشونو کم کردیم حالا ماشین اونا پارس بود ماله ۲۰۶ کلی بهشونم خندیدیم به هلی گیر داده بودن که رفیق و این حرفا خدائیش نازم بودن ولی ببخشین عوضی بودنبعد دیگه عمو مانی ما هم حالشو گرفت و کلی خندیدم من اره تو مسافرتم بعدا میگم چی شد خوب؟؟؟؟؟؟؟

پی نوشت : کسی از این داداش احسان من خبر نداره دلم براش تنگیده بود ((اخه خنگه من که اونو نمیشناسم ولی دوسش دارم همین که اومد گفت ابجی من شو گفتم باشه منم داداشی ندارم ))اره دلم براش تنگیده دوباره میخوام برم مسافرت ببخشین؟؟؟؟؟فمیدی ببشخید دیگه بابای

نوشته شده در شنبه 22 مرداد 1384 و ساعت 11:08 ق.ظ توسط : هیلدا
ویرایش شده در - و ساعت -